تبليغاتX
یکی از همین روزها

دیروز روز جهانی کودک بود.یادم نبود!۱۶ مهر...یادم نبود یا دیگر کودک نبودم؟!بزرگ شدم!؟به همین زودی....!من هنوز کلی کار دارم!کلی از بازی هایم مانده...عروسکهایم کجاست!واقعا بزرگ شدم؟!پس حالا کی به جای من در حیاط بازی کند؟!کی از سر و کوله عمو بالا برود!؟کی با دختر خاله ها بازی کند,قهر و آشتی کند؟!کی همه پشتی های مادر(مادربزرگم) را دور هم بچیند تا خانه بسازد؟!حالا کی هر روز عصر دست مادر را بگیرد و پارک برود؟!کی صدای ماشین بابا را از چند خیابان آن طرف تر بشنود؟!کی ظهرها وقتی مامان خواب است یواشکی مثل بچه گربه در آغوشش فرو رود!؟کی از قبل یواشکی به عمو علی بگوید عیدی برام عروسک بزرگ بخر!!!!...گم شد؟!مرد؟!رفت؟!....نه!تمام شد.همه روزهای خوب و بی خیالی تمام شد.حیاط خانه خیلی کوچک تر از آنی است که بشود بازی کرد...حالا عمو دیگر عموی بیست و چند ساله دانشجویی نیست که حال و حوصله جوانی را داشته باشد...دیگر دخترخاله ها هر لحظه که اراده کنم کنارم نیستند تا بازی کنیم...آشتی کنیم یا حداقل قهر کنیم...دیگر مادر سالم و سرحال نیست که به مهمانی خانه ای که از پشتی ها ساخته ام بیاید...سر و صدا از بس زیاد شده که صدای زنگ در را هم نمی شنوم چه برسد به صدای ماشین بابا...من خسته تر از آنم که بیدار بمانم تا مامان بخوابد و بعد آرام در آغوشش فرو بروم...دیگر عروسکی برایم بزرگ نیست که به عمو سفارشش را بدهم...!بزرگ شدم...؟!بزرگ شدم که قدر هر لحظه در آغوش مامان فرو رفتن را می دانم..؟!.بزرگ شدم که هر روز دلم لک می زند برای حلقه کردن دستهایم دور گردن بابا...؟!بزرگ شدم که دلم برای همه ی روزهای شیرین کودکی تنگ شده؟!برای لباس عید خریدن...برای اسباب بازی فروشی بزرگی که این روزها کافی نت شده و خبری از ویترین مملو از عروسک ها و ماشین ها و ...نیست.بزرگ شدم که دلم تنگ شده برای صندوق پست و آقای مجری و کلاه قرمزی و پسرخاله و گلابی...برای عروسک کلاه قرمز که سوغاتی بابا بود از سفرش...؟!نوارهای قصه هایم کجاست؟!داشت عباسقلی خان پسری...پسر بی ادب و بی هنری...اسم او بود علیمردان خان...اهل منزل ز دستش به امان!!!...حسن و خانوم حنا...کلاغ خبرچین...کاج کوچولو......واقعا بزرگ شدم....؟!نمی دانم! 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:46  توسط فرناز  | 

نیکی کریمی بازیگر بزرگی نیست  اما با فیلمی به سینمای ایران معرفی شد که شروع ورود ستاره ها بود;عروس(بهروز افخمی).سرنوشت دو بازیگر اصلی فیلم اما متفاوت بود.ابوالفضل پورعرب تقریبا بعد از عروس در فیلم مهمی حضور نداشت و جذب سریال ها و فیلم های تجاری دسته چندم شد اما نیکی کریمی راه متفاوتی را پیش گرفت.حضور در فیلم هایی از مسعود کیمیایی,ابراهیم حاتمی کیا,داریوش مهرجویی,علی ژکان  و بعدتر مرحوم رسول ملاقلی پور فرصت هایی هستند که برای هر بازیگری پیش نخواهند آمد اما نیکی کریمی بسیاری از این فرصت ها را از دست داد و به جز سارا و تا حدودی پری بازی چشمگیری از خود به نمایش نگذاشت .فیلم های تهمینه میلانی اوج هنرنمایی اوست.در هر سه فیلم(دو زن,نیمه پنهان و واکنش پنجم) متفاوت از سایر فیلم هایش ظاهر شد.خیلی از فیلم های نیکی کریمی بنا به دلیلی فیلم های مهمی در سینمای ایران هستند; از نظر فروش  یا از نظر داستان یا تفاوت ساختاری و یا تفاوت در کارنامه کاری کارگردان.نیکی کریمی بعد از دو زن فیلم های تجاری را هم به کارنامه اش افزود.البته فیلم های صرفا تجاری;دختران انتظار,سیب سرخ حوا وشام عروسی,نوک برج و....اما یکی از عجیب ترین فیلم هایش زن ها فرشته اند بود!برای بازیگری که ادعای روشنفکری دارد,در چندین جشنواره معتبر جهانی به عنوان داور حضور داشته    و چندین جایزه جهانی را از آن خود کرده است و فیلم هم می سازد بازی در چنین فیلم هایی عجیب است!اما عجیب ترین فیلمی که نیکی کریمی در آن بازی کرده فیلمی است که این روزها روی پرده است;دو خواهر!!!من فیلم را از بی فیلمی سینما دیدم!رفتم که بی پولی(حمید نعمت اله) را ببینم که گرفتار این فیلم شدم(از کجا به کجا رسیدم واقعا)!درباره فیلم که بهتر است حرف نزنم فقط همین یک جمله:معلوم نیست نویسنده و کارگردان هنگام ساختن فیلم IQ مخاطب  را در چه حد در نظر گرفته اند!!!البته اگر فیلم نامه ای و نویسنده ای در کار بوده باشد!بهانه نوشتن این پست شاید همین باشد.چه اتفاقی می افتد که بازیگری که اسم ستاره را یدک می کشد به جایی می رسد که در چنین فیلم هایی بازی می کند.فیلمی که  دختران انتظار و امثالش در مقابل آن لایق کاندیداتوری اسکار می شوند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:54  توسط فرناز  | 

سه هفته پیش بالاخره Lost  تمام شد.در پست قبلی پیشنهاد دادم Lost  را ببینید تا مقایسه کنید آن چه همه ی دنیا می بینند و آن چه ما می بینیم!اما حرفم را از ریشه پس می گیرم!اصلا مقایسه ی خوبی نیست.این پست بررسی و تحلیل شخصی ست درباره ی سریال LOST.

 

با وجود این که Lost هیچ رکوردی را در میان سریال های محبوب دنیا از خود به جایی نگذاشته و حتی در زمان پخش هم نتوانسته پربیننده ترین برنامه باشد اما از هر نظر می توان آن را یک پدیده به شمار آورد.پدیده ای که ترکیبی است از خلاقیت,ادبیات,فلسفه,عناصر ماورالطبیعه و ....در قسمت اول بیننده تصور می کند با یک داستان قدیمی روبروست که بارها در قالب های مختلف به تصویر کشیده شده است;بازمانده های یک حادثه و یک جزیره معمولی!اما در همان ابتدا با صداهایی که از جزیره شنیده می شود و اتفاقاتی مثل دیده شدن روح(پدر جک),بیننده فرضیه روایت داستان قدیمی در قالب جدید را کنار می گذارد و پی می برد که نه این نجات یافتگان بازمانده های یک حادثه معمولی هستند و نه این جزیره اسرارآمیز همان جزیره ی همیشه روایت شده!در سه فصل ابتدایی استفاده ی به جا از فلاش بک برای معرفی هر یک از شخصیت ها(از معرفی خصوصیات اخلاقی تا علت قرار گرفتن در فهرست مسافران پرواز اوشینگ 815) از عوامل اصلی جذابیت سریال است که سبب همذات پنداری مخاطب با بسیاری از شخصیت ها ,چه مثبت و چه منفی,می شود.در چند قسمت پایانی فصل سوم و فصل چهارم ناگهان فلاش بک ها جای خود را به فلاش فوروارد ها می دهند.نحوه تدوین فلاش فورواردها به گونه ای است که با وجود نمایش آینده شش نفر نجات یافته هیچ بخشی از داستان لو نمی رود و ببیننده همچنان با رغبت اتفاقاتی که در جزیره رخ می دهد را دنبال می کند.در فصل های 1 و 2 و 3 عناصر و اتفاقات ماورایی  در سریال حضور پررنگی ندارند,به استثنا چند مورد;دیده شدن والت,پدر جک,برادر آقای اکو.اما در فصل چهار و به ویژه فصل پنج سریال به سمت ژانر تخیلی کشیده می شود و خیلی از اتفاقات در قالب پدیده های تخیلی روایت می شوند. اگر با ژانر تخیلی میانه خوبی ندارید از این جا به بعد ارتباطتان را کم کم با سریال از دست می دهید.هر چند درباره ی  فصل پنجم سریال نمی توان قضاوت درستی داشت.سازندگان Lost  در دو قسمت پایانی پخش شده از سریال حجم بالایی معما و علامت سوال برای مخاطبان خود به جایی گذاشته اند;از حضور جیکوب و همراه(یا شاید دشمنش) در جزیره تا زنده شدن جان لاک(که البته من برای این مورد جواب مناسبی فعلا پیدا کردم!)  تا حضور جیکوب در گذشته شخصیت های داستان.فصل پنجم را با توجه به اتفاقاتی که قرار است در فصل ششم(آخر) سریال بیفتد و در واقع جمع بندی اصلی سریال در آن فصل صورت خواهد گرفت می توان از سایر فصل ها جدا کرد و با دید دیگری آن را سنجید.

در باب علاقه من به LOST.....

یکی از بهترین بخش های سریال,سکانس افتتاحیه آن است.فاصله سکوت جنگل و شکست های متعدد نور و چهره متعجب و سردرگم جک(Matthew Fox) تا اتصال آن به ساحل آشفته ی مملو از مجروح و جنازه و قسمت های باقی مانده یا آتش گرفته هواپیما...طراحی صحنه;از ساحل آشفته ی ابتدای داستان تا تبدیل شدن آن به کمپی با آشپزخانه و کلیسای نیمه کاره و میز پینگ پنگ!...شخصیت پردازی و رعایت اصول روانشناسی در معرفی هر یک از شخصیت ها از نظر عکس العمل و رفتارها...شخصیت سایر(Josh Holloway) که یکی از دوست داشتنی ترین آدم های جزیره است با وجود این که در فصل اول یک Bad Man  تمام عیار است و در بیشتر موارد(شما بخوانید تمام موارد!!!) خلاف اصول اخلاقی عمل می کند و سیر تحول مناسب و باورپذیر رفتاری اش بطوریکه در فصل پنجم دست به تصمیم های صحیح و عاقلانه تری به نسبت سایر شخصیت ها می زند....ایجاد شناسنامه برای بیشتر شخصیت ها حتی شخصیت ها حاشیه ای مثل نیکی و پائولو...حرکت های روی دست دروبین که در قسمت های ابتدایی با توجه به التهاب فضا و سردرگمی همه شخصیت ها تعلیق جذابی را برای بیننده ایجاد می کند و هر چه داستان به جلو پیش می رود و آرامش بیشتری برقرار می شود از تکان های دوربین کاسته می شود و کم کم به قاب های ثابت تبدیل می شود....عدم نگرانی سازندگان سریال از حذف شخصیت هایی که بیننده به آن ها دل بسته است.این اتفاق چندین بار می افتد و به راحتی مرگ بسیاری از شخصیت ها اتفاق می افتد...و.....و.....!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:0  توسط فرناز  | 

                                   

چه اهل سریال دیدن باشید و چه نباشید نام سریال Lost برایتان آشناست.مدت ها بود که اسمش را از این و آن می شنیدم و تعریف و تمجید و به به و چه چه هایشان یک طرف و بحث هایشان بر سر قسمت هایی که دیده بودند و پیش بینی هایشان از قسمت هایی که ندیده بودند هم یک طرف دیگر...اما از آن جایی که سلیقه اکثریت در بیشتر موارد قابل اعتماد نیست(جومونگ و اخراجی ها که یادتان نرفته!؟) هیچ وقت علاقه و کنجکاوی برای دیدنش نداشتم.تا این که هفته پیش برای سفارش چند DVD رفته بودم.خوشحال که الان فیلم ها را می گیرم و تا صبح می نشینم به فیلم دیدن.دستگاه خراب بود و آماده شدنشان موکول شد به فردا.حسابی حالم گرفته شد.آقای فروشنده پیشنهاد دیدن سریال را داد;Lost,فرار  از زندان و ...من هم از سر ناچاری و البته بیکاری Lost را انتخاب کردم.این طوری بیننده این سریال شدم.اوائل روزی یکی دو قسمت اما این چند روزه بی وقفه به جان DVDهای سریال افتاده ام.Lost خط داستانی تازه ای ندارد اما اضافه شدن حواشی و رعایت جزئیات و فلاش بک های غیرمعمول سبب کشش و جذابیت آن شده.غیر معمول از آن جهت که از نظر زمانی ترتیبی ندارند اما خسته کننده یا گیج کننده نیستند.شخصیت های اصلی دوازده نفر هستند(البته تا جایی که من دیده ام)با وجود محوری بودن چند شخصیت(جک,کیت,جان لاک و سایر) به نسبت سایرین اما بار روایت داستان به گونه ای بین شخصیت ها تقسیم شده است که همه به یک اندازه دیده می شوند.نقد یا برشمردن نکات مثبت سریال برای من که هنوز سی قسمت سریال را دیده ام زود و عجولانه است.دیدن سریال Lost فرصت خوبی است برای مقایسه یکی از پربیننده ترین سریال های دنیا با سریال های پربیننده ی تلویزیون ایران جومونگ و رستگاران....اگر فرصت دارید و حوصله سریال دیدن هم دارید,دیدن Lost را به شما توصیه می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:20  توسط فرناز  | 

                            

سلام...عمو خسرو نازنین...امروز درست یک سال است که رفتی.رفتی به جایی که ما نمی دانیم کجاست اما می دانیم جای خوبی است.بگذار حرف آخرم را اول بزنم.بگذار در یک جمله بگویم که دلم برایت تنگ شده است.دلم برایت تنگ شده عمو خسرو!دلم برایت تنگ شده رضا صباحی خانه سبز,منصور خسروی خواهران غریب,مرادبیگ روزی روزگاری,گشتاسب سارا,عادل مشرقی سالاد فصل,امیرحسین دستهای خالی,جهانگیر وحدتی کاغذ بی خط....حمید هامون!دلم تنگ شده.عمو خسرو زود بود.برای رفتن خیلی زود بود.این سینما که نه!ما به تو نیاز داشتیم.به دیالوگ گفتن هایت.به نگاه هایت و به احساسات نابی که داشتی....داشتی؟!داری!تو هستی.در هر باری که می بینیمت.هر بار که فریاد می زنی این زن سهم منه,عشق منه…در هر بار که به شعرهای سهراب جانی تازه می بخشی.درهر کل کل کردنت با رویا.در هر بار که از سبزی می گویی.راستش من برخلاف خیلی ها شما را با هامون به یاد نمی آورم.زمان اکران هامون و سارا و پری من بچه بودم.از هر سه فیلم تصویر محوی در ذهنم بود تا بعدها که بزرگتر شدم و فیلم ها را دیدم.اما عمو خسرو!با خانه سبز در ذهنم وارد شدی.با جلسه گذاشتن هایت سر ساعت نه شب,با بحث این که بالاخره حقوق زن ها را دادید یا نه!؟,عید امسال شمال بروید یا جنوب,با غار تنهایی فرید که گاهی مستاجرش می شدی....با سبزی هایت...و با غده گولیوبلاستومو مولتی...!!!درست گفتم؟!مرگ سبز....امروز به یادت مرگ سبز را دوره کردم و آرزو کردم کاش نزدیک رفتنت می دانستیم که می خواهی بروی.ما هم مثل عاطفه از مرگ و رفتن پشیمانت می کردیم.شاید نمی رفتی....عمو خسرو تو رو خدا نمیر!و تو می ماندی.و این روزها باز هم روی پرده فیلمی بود با حضور خسرو شکیبایی.این روزها دیگر در میان ما نیستی که به مهشید سیلی بزنی یا با اسلحه او را نشانه بگیری یا به عیسی بگویی بچه یا با یک دنیا احساس بخوانی:مادر من...مادر من...یا یک نفس از امیر بگویی یا سه بار بگویی فرید...فرید...فرید…عمو خسرو در میان ما نیستی اما در ذهن و قلب همه ی ما زنده ایی...زنده ی زنده....دلم برایت تنگ شده عمو خسرو!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 20:59  توسط فرناز  | 

این دیدارها همچنان ادامه دارد.این دسته جمعی شمال رفتن,نبودن ویلا,اجاره ویلای کنار دریا,پانتومیم بازی کردن,والیبال,غرق شدن آرش,گم شدن الی...بیش از یک ماه گذشت اما من هنوز هم برای الی و همسفرانش دلتنگ می شوم.نتیجه این دلتنگی چند بار دیدن فیلم بوده. شنبه بعد از آخرین تحویل پروژه من ماندم و یک دنیا کاغذ,کتاب ,فوم ,چسب ,بالسا ,سنگ ,پوستی و....و کوه ظرف های نشسته,چمدان های نیمه بسته و خلاصه هر چیزی که فکر کنید.همه این ها به کنار,حدود 10 شبی بود که درست و حسابی نخوابیده بودم.چند شب آخر که رسما تا صبح بیدار بودم.به جای خوابیدن یا جمع و جور کردن اتاق ها و آشپزخانه زدم بیرون.نیم ساعت بعد....باز هم الی...این بار تنها.تنها رفتم تا حتی یک ثانیه مجبور نشم سر بچرخانم و یا با کسی حرف بزنم.راستش فکر می کردم این بار آخر است یا حداقل حالا حالاها به سراغش نمی روم اما...سه شنبه رفتیم که کتاب بخریم.از انقلاب شروع کردیم.حدود ده و نیم صبح بود که رسیدیم نشر چشمه.چقدر نشرچشمه را دوست دارم.از چرخیدن بین کناب های تاریخی و داستان ها و رمان های ایرانی  و خارجی طبقه پایین تا فیلم نامه ها و کتاب های سینمایی و معماری و آلبوم های موسیقی و وسایل تزیینی طبقه بالا.حدود ساعت یازده و نیم....سینما آفریقا.باز هم وسوسه شدم.اما این بار الی را طور دیگری دیدم.از دقیقه سی و پنج.دقیقا بعد از دویدن های الی با بادبادک.این بار درباره الی را بدون سرخوشی ها و شادی ها و رقص ها و....ابتدایی اش دیدم و تلخی نیمه دوم را با همه وجودم حس کردم.این بار خودم را در میان آدم های فیلم پیدا کردم.حالا دقیقا می دانم من اگر در جمع بچه های درباره الی...بودم چه می کردم.شما چطور؟!می دانید در این جمع هشت نفره چه کسی هستید؟!

**فیلم به همین سادگی(رضا میرکریمی) را در زمان اکران ندیدم.هفته پیش نسخه خانگی فیلم را دیدم.اگر ندیدید توصیه می کنم ببینید.سعی می کنم در پست بعدی از فیلم بنویسم.شاید الی و همسفرانش دست از سر من و وبلاگم بردارند!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 17:22  توسط فرناز  | 

الی کجا رفت؟چی شد؟مرد؟شاید هم غرق شد؟شاید برگشت تهران یا از این جمع دلخور شد,شاید ناراحت شد از کل کشیدن شهره یا حرف نازی,از آواز خواندن پیمان یا رقصیدن امیر و احمد و منوچهر یا از خندیدنشان وقتی که رفت از آشپزخانه نمکدان بیاورد یا شاید از آواز خواندن زن سرایدار!نه!شاید از حرفی که پیمان درباره احمد زد ناراحت شد,اصلا الی ناراحت شد....؟نه!اگر ناراحت شده بود که آنطور کودکانه با بادبادک این ور و آن ور نمی دوید و نمی خندید!الی نمرد.الی را کشتند.آدم های همین جمع شوخ و شنگ!با قضاوت و حرفهایشان بعد از الی...هر کس به نوعی الی را کشت.اولین نفر امیر بود.چند ساعت بعد از ناپدید شدن الی روی تراس ویلا,بدون توجه به آشفتگی احمد یا عذاب وجدان پیمان گفت:غرق شد,رفت...مرد!منوچهر بعد از تلفنی که به مادر الی زد,برای الی حکم صادر کرد;``مادرش خیلی مشکوک بود!اگه به دخترش مطمئن بود واسه چی باید شک کنه؟!``پیمان که بیشترین سهم را در کشتن الی دارد با قضاوت های گاه و بی گاهش.با حرفی که در یکی از سکانس های پایانی فیلم زد:بابا! طرف مرد,رفت!آبرو می خواد چی کار!شهره با حرفهایی که زمان آماده کردن غذا برای علیرضا زیر لب زمزمه می کرد نتیجه گرفت آه علیرضا دامان الی را گرفته.نازی هم که به قول خودش`` هر چی جمع بگه! ``او هم با همین همرنگی با جماعت در سلاخی و از بین بردن یک انسان شریک می شود.در کشتن حقوق یک انسان و رازها و حقیقتی که هیچ کس نمی داند...احمد هم که در طول فیلم برای هر چیزی رای می گیرد این بار خودش رای صادر می کند.رای برای مرگ الی در ذهن علیرضا و سپیده تنها کسی است که در میان این جمع وکیل مدافع الی می شود و نگران آبروی او.هر چند تلاش هایش ثمری ندارد و او هم همان حرفی را می زند که همه...اما سپیده شریک جرم بقیه نیست و گریه بی قرارش بعد از دروغی که به علیرضا می گوید مدرکی است برای بی گناهی اش.اما علیرضا...جسدی که علیرضا می بیند الی نیست.علیرضا جسد الی را در ذهن خودش در سرد خانه می بیند.الی در ذهن و قلب علیرضا می میرد نه در مقابل چشمهای او...

ذهن من هنوز توی دریا به دنبال الی است.به دنبال الی,که غرق شد...مهم نیست چرا.الی در سردخانه و در آن کشوهای فلزی که بوی مرگ و تنهایی می دادند نخوابیده بود.الی کاری داشت که باید انجام می داد.خودش گفت...به مروارید.وقتی بادبادکش را می داد,گفت که باید برود و رفت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:2  توسط فرناز  | 

در سکانسی از مدار صفر درجه(حسن فتحی) حبیب به ملاقات سارا می رود.سارا از غصه تسخیر پاریس توسط آلمانی ها در بستر بیماری است.در بخش پایانی این سکانس...

سارا:هیچ کس نمی تونه شبیه دیگری باشه,هر آدمی تنهایی خودشو داره,پس این تلاش ها بی فایده ست.افریته های مرگ با چنگال های ریز و درشت برگشتن...و تو رو حتی توی خواب هم راحت نمی ذارن,هر چقدر سریعتر می دوی بازهم می گیرنت.هر کجا پنهان بشی پیدات می کنن.می دوونین چرا؟!برای این که خداوند ما رو ترک کرده...شاید دیگه نیست...شاید به قول نیچه مرده و این خیلی بدتر از جنگه!

حبیب:افکاری شبیه افکار تلخ و تیره شما هرزگاهی سراغ من هم میاد اما وقتی یاد آیاتی از کتاب قرآن می افتم آرووم می شم.به راستی که انسان را در رنج و سختی آفریدیم و شما ای انسان ها!آگاه باشید که سرانجام در مسیری پر فراز و نشیب به دیدار پروردگارتان نائل خواهید شد.با این وجود اعتراف می کنم این روزها خود منم تبدیل شدم به یک بغض بزرگ....شاید بشر گوشهاشو گرفته و نمی خواد به سیاق پیامبران و قدیسین صدای خدا رو بشنوه!خدا نمرده!دل های ماست که مرده....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:45  توسط فرناز 

            

بذار من حرفمو بزنم,رای می گیریم,بچه ها مواظب باشین ها!,این از این جا رد نمی شه,چرا طلاق گرفتین؟!از کدووم یکیشون آخه؟!جون مادرت الان وقت این حرفاست!ای وای...ای وای...ای وای...همه چیز ساده بود!نه!پیچیده بود!نمی دانم!سادگی در عین پیچیدگی یا پیچیدگی در عین سادگی؟!درباره الی فیلم نیست!فیلم داستانی نیست!برشی است از زندگی چند آدم که انگار یکی از همین جمع با دوربین هندی کم از سفرشان فیلم برداری کرده.از دوبار دیدن یک فیلم در فاصله زمانی کوتاه خوشم نمی آید اما الی را دوبار دیدم,در دو سانس متوالی!می خواستم در جمع این آدم ها حل شوم.می خواستم با الی,احمد,سپیده,امیر,پیمان,شهره,منوچهر و نازی همسفر شوم.می خواستم از آینه ماشین علیرضا ساک الی را دوباره ببینم.می خواستم بی تابی و درماندگی علیرضا را دوباره حس کنم.درباره الی شاهکار تمام عیاری است.بدون نقص!با تو بازی می کند اما یک بازی تازه.سکانس غرق شدن آرش به اندازه چند فیلم ترسناک به من استرس وارد کرد!من که می دانستم آرش نجات پیدا می کند,من چرا؟!من چرا تا لبه صندلی جلو آمدم!نمونه همه این واکنش ها و رفتارها و حرف ها را در اطرافمان هم دیدیم و هم شنیدیم.از چرخش پیمان و بی خیال شدن حس عذاب وجدانی که از غرق شدن الی داشت و اعتراض شهره به نحوه حرف زدن همسرش در جمع با او تا سیگار روشن کردن منوچهر برای آرام کردن امیر و کنار کشیدن همیشگی آقایان محترم بعد از غذا و جمع شدنشان دور هم و قضاوت های عجیب ما آدم ها و تغییر عقیده دادن های سریعمان به خاطر منافع خودمان.همه این ها ساده ست اما کنار هم چیدنشان با این ظرافت است که درباره الی را چنان در ذهن ته نشین می کند که حتی اگر بخواهم هم حالا حالاها صدای همه افراد جمع از ذهنم بیرون نمی رود.حتی اگر بخواهم سکانسی که علیرضا از سپیده یک کلمه جواب می خواهد را فراموش نمی کنم.شیرینی شادی احمد را از این که به قول خودش زن ایرونی دلخواهش را پیدا کرده,بی قراری الی را بعد از آواز خواندن زن سرایدار,زمین خوردن پیمان وقتی که از آب بیرون می آید,دعوای امیر و سپیده و خلاصه لحظه به لحظه فیلم را.

**باید فعلا به فیلم و همه سکانس هایش فکر کنم و بعد از فیلم بنویسم.یک بار که نه بارها!

**بعد از دیدن درباره الی به این فکر می کنم چند وقت دیگر ممکن است یک فیلم ایرانی را در سینما ببینم اما اصلا به ساعتم نگاه نکنم؟!

**با دیدن درباره الی  کاندیداها و برگزیدگان جشنواره بیست و هفتم در بعضی رشته ها دیگر به نظرم منصفانه نیستند.از غیبت پیمان معادی,گلشیفته فراهانی و مانی حقیقی در فهرست کاندیداها تا سیمرغ نبردن حسین جعفریان,صابر ابر و مریلا زارعی.

*دیالوگی که احمد(شهاب حسینی) و پیمان(پیمان معادی) سه بار در فیلم تکرار می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:2  توسط فرناز  | 

سلام.مجبور به اسباب کشی و نقل مکان شدم!وبلاگ قبلی متاسفانه دچار مشکل شده بود و نظرات را دریافت نمی کرد و به روز هم نمی شد!چیزی را عوض نکردم به جز آدرس و عنوان وبلاگ.باز هم می نویسم و باز هم ممنونم از همه دوستانی که از مهر 87 مورد لطف و همراهی شان بودم و  امیدوارم این همراهی همیشه ادامه داشته باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 16:43  توسط فرناز  |