لحظه ها، اشک ها، تپش های قلب، لرزیدن های دست، پلک هایی که از بسته شدن هراس دارند...گاهی همه ی این ها کنار هم ثانیه و دقیقه و ساعتی را تا ابد، تا ابد برایت ماندگار می کنند و چند دقیقه پیش این اتفاق برای ما افتاد... برای همه ما...مرسی اصغر فرهادی برای این لحظه و همه لحظاتی که جاودانه کردی...
چیزهایی هست که می دانی...
بهترین فیلم :
۱.پذیرایی ساده(مانی حقیقی)۲. پله آخر(علی مصفا) ۳.بی خود و بی جهت(رضا کاهانی)۴. برف روی کاج ها(پیمان معادی)
بهترین کارگردان:
۱.مانی حقیقی(پذیرایی ساده)
۲.پیمان معادی(برف روی کاج ها)
۳.علی مصفا(پله آخر) و رضا کاهانی(بی خود و بی جهت)
بهترین فیلمنامه:
۱.مانی حقیقی و امیررضا کوهستانی(پذیرایی ساده) ۲.علی مصفا(پله آخر) ۳.رضا کاهانی(بی خود و بی جهت)
بهترین بازیگر نقش اول مرد:
۱.مانی حقیقی(پذیرایی ساده) ۲.رضا عطاران(خوابم می آد و بی خود و بی جهت) ۳.صابر ابر(برف روی کاج ها) و علی مصفا(پله آخر)
بهترین بازیگر نقش اول زن:
۱.ترانه علیدوستی (پذیرایی ساده) ۲.مهناز افشار(برف روی کاج ها) ۳.لیلا حاتمی (پله آخر)
بهترین بازیگر مکمل مرد:
۱.احمد مهرانفر(بی خود و بی جهت) ۲.صابر ابر(پذیرایی ساده)
بهترین بازیگر مکمل زن:
۱.نگار جواهریان(بی خود و بی جهت) ۲.پانته آ بهرام(بی خود و بی جهت) ۳.ویشکا آسایش(برف روی کاج ها)
بهترین فلیمبرداری:
هومن بهمنش(پذیرایی ساده)
بهترین موسیقی:
کارن همایونفر(برف روی کاج ها)
شگفتی جشنواره : بوسیدن روی ماه( همایون اسعدیان) که بیشتر یک تله فیلم بود تا یک فیلم سینمایی و عجیب تر از فیلم و البته فیلمنامه اش منتقدینی بودند که بصورت عجیبی از فیلم تعریف و تمجدید می کردند بطوری که من به شک افتادم فیلمی که ما در سینما آزادی دیدیم با فیلمی که در برج میلاد اکران شد متفاوت باشد!!!
انتخاب ویژه :
سکانس تلاش کاوه برای به خاک سپردن نوزاد مرده و سکانس صجبت کردن صابر ابر و ترانه علیدوستی در ماشین(پذیرایی ساده)/ایده داستانی پله آخر و تدوین خوب فردین صاحب الزمانی/ چند سکانس کودکی رضا در خوابم می آد/ حسین پاکدل و امیر پوریا در برف روی کاج ها و سکانس تلفنی صحبت کردن رویا و نریمان در برف روی کاج ها /نریشن های بهرام رادان در پل چوبی/ فراموشی سعید پورصمیمی در بوسیدن روی ماه/ سکانس های بازی شهاب حسینی در زندان در یکی می خواد باهات حرف بزنه/خانه درهم و برهم بی خود و بی جهت/"سیگار رو بزنیم و ..." گفتن رضا عطاران و پانتومیم احمد مهران فر درباره پرتاب سنگ در بی خود و بی جهت و ترانه ها و تصنیف های قدیمی پله آخر...

از فیلم های مهم نارنجی پوش، میگرن، بغض، ملکه و تهران 1500 را ندیدم...
چیزهایی هست که...(3)
پذیرایی ساده (مانی حقیقی) ****
جماعتی که آنقدر دیوانه هستند که یک شبانه روز هر کاری از دستشان بر می آید انجام می دهند تا تخته سنگی را از زمین جدا کنند یا زنی که همه آن چه برای خوش بختی اش لازم است را آماده و مهیا دارد اما فقط می خواهد برود، ناگهان دلیل پیدا می کند و نمی رود...به همین سادگی! یا مردی که شاگرد اول دانشگاه بوده، درس و کار و دانشگاه را رها کرده و در کوچه و پس کوچه دنبال خانه برای این و آن است ولی بیشتر به دنبال چیزی است که شاید سال ها پیش در میان همین کوچه ها و پشت همین درخت ها به جا گذاشته...این هاست که من را و البته خیلی از ما را به سینمای مانی حقیقی دل بسته کرد. مانی حقیقی که حالا خودش در پذیرایی ساده بهتر از هر بازیگری در قالب یکی از همین آدم های عجیب فرو رفته و چنان با این دست آویزان شده از گردنش بالا و پایین می رود و در کوهستان و برف و سرما به دنبال تقسیم پول و خیرات عجیب و غریبی است که دیگر مطمئن می شویم، خالق این شخصیت ها و قصه ها، خودش یکی از همان هاست. به همان عجیبی و البته به همان اندازه دوست داشتنی...

سکانس افتتاحیه پذیرایی ساده غافلگیر کننده است. زن و مردی که در میان جاده ی کوهستانی خلوت بر سر موضوعی که مشخص نیست به شدت در حال بگو مگو هستند، اما چند دقیقه ی بعد مشخص می شود که این دعوا، نمایشی بوده و بعد موسیقی پر سر و صدا و تیتراژی معماگونه و با حروف در هم و برهم...فیلم برای حل معما و یا باز کردن گره هایش هیچ اصراری ندارد و خیلی از اتفاقات را به خود مخاطب واگذار می کند.
داستانی که کاوه درباره خودش، لیلا و بچه ای که کشته شده به پیرمرد می گوید چندان جدی به نظر نمی رسد، اما بعدتر و در انتهای فیلم که کاوه با پدری که برای نوزاد مرده اش قبر می کند، روبرو می شود و اصرارش برای خریدن نوزاد و واکنش های عصبی اش و بخصوص وقتی در کنار نوزاد می خوابد و بعدتر که در حالتی نامتعادل برای کندن قبر برای نوزاد و نجاتش از حمله گرگ ها(بر خلاف حرف هایی که به پدر بچه گفته بود)، آن داستان را به یاد می آورد و به آن رنگ دیگری می بخشد. مجهول بودن رابطه میان زن و مرد یکی از هوشمندانه ترین بخش های فیلمنامه است و این که چه در حین تماشای فیلم و چه ساعت ها و حتی روزها بعد از پایان فیلم برای این آدم ها در ذهن تان قصه می بافید و گذشته و آینده شان را بر اساس همین مدت کوتاهی که با آن ها بوده اید، تصور می کنید و پاک می کنید و خط می زنید و دوباره از اول...پذیرایی ساده تمام نمی شود و داستانش به سقف های بلند سالن سینما هم محدود نمی شود و فراتر از این سقف ها و دیوارها ادامه پیدا می کند.

فیلم در دل یکی از زیباترین و بکرترین فضاهای دنیا اتفاق می افتد و دنیای اطرافش برف است و کوهستان اما مانی حقیقی و هومن بهمنش مجذوب این تصاویر نشده اند و فیلم را با تصاویری که می توانست ذهن مخاطب را لحظه ای از لیلا و کاوه خالی کند، به سمت دیگری نکشانده اند. پذیرایی ساده در کنار این همه دلیل برای دوست داشتن، بازی های معرکه ای هم دارد. ترانه علیدوستی و صابر ابر بهتر و البته متفاوت تر از همیشه اند و مانی حقیقی هم کاوه را به یکی از ماندگارترین شخصیت های چند ساله اخیر سینما تبدیل کرده است.
*پذیرایی ساده از آن دسته فیلم هایی است که می توان ساعت ها درباره اش حرف زد، صفحه ها درباره اش نوشت و روزها به آن فکر کرد...فیلمی که می توانی پشت سر هم کلمه ها را بچینی و ستایشش کنی اما بعد از دوباره و ...چند باره دیدن.
پیش بینی: این فیلم غیرقابل پیش بینی است...
انتخاب ویژه : همه چیز فیلم...!
انتخاب غیرویژه: ....!
چیزهایی هست که...(2)
خوابم می آد (رضا عطاران) **2/1
اولین ساخته رضا عطاران بدون در نظر گرفتن بیست دقیقه انتهایی، می توانست به یکی از بهترین کمدی های چند سال اخیر تبدیل شود. فیلمی که خوب شروع می شود و ادامه پیدا می کند اما در انتها همه چیز به هم می ریزد و فیلم از خط داستانی خود جدا می شود. خوابم می آد ضربه اصلی را از جانب فیلمنامه و قصه ای خورده است که قابلیت های چندانی ندارد. دغدغه ی دختر پاستیل فروش(مریلا زارعی) تهیه پول برای عمل کلیه خواهرش است و رضا هم که بعد از سال ها بالاخره توانسته با یک زن ارتباط برقرار کند در این راه همراه او می شود و فیلم از شروع تلاش آن ها برای بدست آوردن فیلم کم کم دچار افت می شود و در نهایت با ورود ویشکا آسایش فیلم دو پاره می شود. شخصیت هایی که از این جا به داستان اضافه می شوند نه تنها کمکی به جذابیت داستان نمی کنند بلکه داستان را از مسیر اصلی خود خارج می کنند.

با وجود این قصه کم جان، عطاران با ایده ها و خلاقیت های همیشگی اش در همین حالت هم فیلم را از تبدیل شدن به یکی از کمدی های بی مایه نجات داده است؛ فلاش بک ها، تکرارهای به موقع داستان ترس رضا و کودکی هایش... یکی از عوامل جذابیت خوابم می آد بازی اکبر عبدی در نقش مادر رضا عطاران است که بر خلاف آدم برفی، اکبر عبدی به صورت کاملا جدی نقش یک زن را ایفا می کند و در کنار گریم مناسب(حنا گرفتن موها و دست ها)، بازی خوب و روانی دارد.
پیش بینی : از فیلم های پرفروش سال 91...
انتخاب ویژه : چند فلاش بک کودکی رضا و البته دختر همسایه!
انتخاب غیرویژه :20 دقیقه ی انتهایی فیلم که...
برف روی کاج ها(پیمان معادی) **
برف روی کاج ها از همان ابتدا و با عنوان دلنشینش مخاطب را به تماشایش دعوت می کند. فیلمی که به اندازه نامش آرام است. برف روی کاج ها ثابت کرد که پیمان معادی بیشتر یک کارگردان است تا فیلمنامه نویس. داستان برف روی کاج ها داستان تازه ای نیست اما شیوه روایت متفاوتی دارد.

اولین رویارویی علی و شاگرد رویا در فیلم با یک تلنگر کوچک همراه است؛ بسته ی میوه ای که از دست علی به زمین می افتد و میوه هایی که روی زمین پراکنده می شوند و همین سکانس به ظاهر ساده یا حتی بی اهمیت بعدتر و در ادامه آشکار شدن رابطه او و شاگرد رویا به سر رشته ی این ماجرا تبدیل می شود و این یعنی فیلم بر اساس اتفاق پیش نمی رود و همه سکانس هایش حساب شده هستند. رویا بر خلاف کلیشه های مرسوم چنین داستان هایی در هیچ کجای فیلم برای زندگی از دست رفته اش به اشک و آه پناه نمی برد و تنها زمانی که بعد از با خبر شدن از ماجرا برای اولین بار صدای همسرش را از پیغام گیر می شنود، در خلوت به سوگ می نشیند. رویا همانند نام فیلم مثل درختی که زیر بار برف کم کم خم می شود در طول فیلم بی رمق تر و ساکت تر می شود و مهناز افشار در یکی از بهترین بازی هایش این تغییر روند رویا را به زیبایی به نمایش می گذارد.

فضای برف روی کاج ها متناسب با قصه ای که دارد، فضایی پر از احساسات و عواطف زنانه است. فضایی که معادی با شناخت کافی و به درستی در همه سکانس ها و جزییات فیلم به آن پرداخته است. آشنایی رویا با نریمان، شکل گیری رابطه شان، ادامه رابطه و گرم شدن آن از طرف رویا، همه و همه کاملا ملموس و باورپذیز از کار درآمده است. تنها نقطه ضعف برف روی کاج ها فیلمنامه ای است که به دلیل سوژه ی تکراری اش به خوبی پرداخت نشده است.
انتخاب حسین پاکدل برای بازی در نقش همسر مهناز افشار یکی از هوشمندی های معادی در انتخاب بازیگران است که البته این ماجرا در انتخاب حسن معجونی و الهام کردا نیز تکرار شده است. پاکدل با چهره آرام و صدای دلنشینی که دارد در هیچ کجای فیلم مورد نفرت تماشاگر قرار نمی گیرد بلکه حتی گاهی هم (در چند سکانس پایانی ) همدلی برانگیز می شود. پایان فیلم شاید برای مخاطب باهوش امروزی مناسب نیست، رویا با نشستنش پشت میز آرایش(که تنها همین یک بار او را در حال آرایش کردن می بینیم) حسی که به نریمان پیدا کرده را نشان می دهد و دیگر نیازی به دیالوگ انتهایی اش نیست. شاید بهترین نما برای پایان فیلم همان برفی باشد که از روی کاج تکانده می شود...
پیش بینی : مخاطبان جدی سینما پیمان معادی را دوست دارند و همین به فروش خوب فیلم کمک خواهد کرد.
انتخاب ویژه : سکانس جمع شدن همسایه ها دور هم با بازی امیر پوریا که حسابی با دیدنش ذوق زده شدیم و بازی خوب صابر ابر و مهناز افشار در این سکانس.سیاه و سفید بودن فیلم و ...
انتخاب غیرویژه: دیالوگ پایانی فیلم!
ادامه دارد...
چیزهایی هست که...(1)
(**** عالی/*** خوب/ ** متوسط/*ضعیف/0 بی ارزش)
پل چوبی(مهدی کرم پور) *2/1
پل چوبی بر خلاف ادعای سازندگانش یک رمانس عاشقانه نیست. در رابطه میان امیر و شیرین به جز چند سکانس ابتدایی هیچ فضای عاشقانه ای دیده نمی شود، و حتی با سکانس بعد از مهمانی هم مشخص می شود که بعد از ده سال زندگی هنوز به پایداری و بلوغ در رابطه شان نرسیده اند و به راحتی همه چیز در میانشان شکسته می شود و از سوی دیگر رابطه میان امیر و نازلی هم با وجود تاکیدهای کلامی هیچ عمق و حتی نوستالژیک بودنی نمی بینیم. نازلی شاید هنوز یادی از گذشته در عمق وجودش داشته باشد اما امیر از هر گونه احساسی به این عشق قدیمی به دور است.

فیلم در میان پرداختن به فضای سال 88 و رابطه امیر( بهرام رادان) با زن های زندگی اش معلق است. فیلم بیشتر ویترینی است برای نمایش بازیگرهایش. بازیگرهایی که در کنار هم قرار گرفتنشان اتفاق خاصی را به همراه نداشت. هر چند مهناز افشار همانند چند فیلم اخیرش بازی خوب و روانی دارد و مهران مدیری که شخصیت صبوحی را در همان حضور کوتاه به گونه ای برای مخاطب تصویر کرده است که در طول فیلم سنگینی حضورش احساس می شود.
پل چوبی یک ملودرام متوسط است و نه یک عاشقانه عمیق. فیلمی که برای نویسنده و کارگردان چه کسی امیر را کشت؟! حرکت رو به جلویی محسوب نمی شود و از خلاقیت و تازگی همکاری های پیشین خسرو نقیبی و مهدی کرم پور خبری در آن نیست.
پیش بینی: پل چوبی از پرفروش های سال آینده خواهد بود.
انتخاب ویژه : برخی از نریشن های بهرام رادان، حضور کوتاه امید روحانی
انتخاب غیرویژه : کنار هم قرار گرفتن بهرام رادن و هدیه تهرانی باز هم خوب نبود و جواب نداد...!
یکی می خواد باهات حرف بزنه (منوچهر هادی) *
یکی می خواد باهات حرف بزنه گام رو به جلویی برای منوچهر هادی است. فیلم یک ملودرام جمع و جور است. ریتم فیلم متناسب با فضای قصه است اما برای چنین داستانی، فضای فیلم تاثیرگذاری لازم را ندارد. یکی از لطمه هایی که فضای فیلم متحمل شده است از جانب روایت بخش اولیه فیلم و معرفی شخصیت دختر و ارتباطش با مادرش است و دلیل اصلی تاثیرگذار نبودن فیلم در عکس العمل های مادر به مرگ دخترش و غیر واقعی بودن این احساسات است. مادری که بر اساس گفته هایش(و نه رفتارش) تنها کسی که دارد دخترش است اما به هیچ وجه از مرگ او ناراحت نمی شود و به راحتی به دنبال رضایت گرفتن از همسر سابقش برای اهدا اعضاست. با وجود این که خط اصلی داستان فیلم اهدا اعضاست اما کارگردان از تاکید بر این موضوع پرهیز کرده است و فیلم را از کلیشه های رایج نجات داده است.

پیش بینی: اکران کوتاه مدت و فروش محدود...!
انتخاب ویژه: بازی خوب شهاب حسینی.
انتخاب غیرویژه : شخصیت هایی که ناقص و بدون عمق هستند.پایان فیلم...
ادامه دارد...
کارگران هنوز هم مشغول کارند...
برف و برف و برف...کوهستان و جاده ای که نه ابتدا دارد و نه انتها..یک قصه عجیب و دوست داشتنی.ترانه علیدوستی و صابر ابر و یک مانی حقیقی معرکه...پذیرایی ساده فیلم عجیب و تازه ای است. همه لحظات فیلم پر شده از یک دیوانگی. دیوانگی که مختص آدم های فیلم های مانی حقیقی است. از جمع دوستانه کارگران مشغول کارند تا مینا و علی کنعان و حالا لیلا و کاوه پذیرایی ساده...

روزهای طلایی
ته نشین شدن احساسات را از ذوق زدگی لحظه های اولیه بیشتر دوست دارم. حالا هر چه بر ساعاتی که از شنیدن خبر برنده شدن گلدن گلاب جدایی نادر از سیمین می گذرد حالم بهتر می شود. دیگر ذوق زدگی نیست بلکه تبدیل شده به یک خوشحالی عمیق که حالا حالا نه تلخ می شود و نه از بین می رود...چند سال پیش همین جا برای خرس نقره ای برلین نوشتم و حالا گلدن گلاب و شاید هم چند وقت دیگر برای اسکار...اصغر فرهادی بامداد دوشنبه برای همه ما حال خوبی را از آن سوی دنیا، از هتل بورلي هيلتن فرستاد...حال ما از این بهتر هم می شود.

از زمستان 66 تا پاییز 90
قصه ی زندگی آدم ها از هر جنسی و هر زمانی می تواند جذابیت هایی برای روایت داشته باشد. حال اگر این آدم ها در موقعیت های واقعی و یا نزدیک به واقعیت باشند، نمایش زندگی آنها و یا حتی بخشی از آن برای مخاطب به مراتب جذاب تر می شود و این اتفاقی است که در وضعیت سفید افتاد. در وضعیت سفید همه موقعیت ها و شخصیت ها در جایگاهی قرار گرفته اند که در هر حالت همدلی برانگیزند و مخاطب دست به قضاوتشان نمی زند بلکه دوستشان دارد و برایشان دل می سوزاند و نگرانشان می شود. اتفاقی که معمولا در سریال ها نمی افتد و مخاطب به شخصیتی که چند هفته یا چند ماه می بیند دل نمی بندد. شخصیت هایی که در عین تازگی، آشنا هستند. وضیعت سفید یادآوری روزهای جنگ است نه در فضای جبهه بلکه در میان خانواده هایی که به دور از مرزها و جنگی که در جریان است در میان خودشان و در فضای شهری درگیر جنگ دیگری هستند. روزهایی که بدون نیازی به هر گونه اشاره به سال و ماه برای کسانی که جنگ را تجربه کرده اند یادآور دهه شصت است، نه فقط با موشک و ترک شهر و پناه بردن به جایی دور بلکه با خلق فضاهایی که جز به جز نشانی از دهه شصت دارد. از مصالح به کار رفته در ساختمان ها، مجسمه ها، برنامه ها و سریال های تلویزیون تا کوچکترین وسایل آشپزخانه.
این اتفاق نه تنها در فضای باغ بلکه در فضای شهری هم توجه به جزییات و طراحی صحنه حرف اول را می زند. وضعیت سفید در کنار خط اصلی، بیننده را با افزودن داستان های فرعی مربوط به هر کدام از اعضای خانواده بیشتر به فضای قصه نزدیک می کند. داستان هایی که هیچ کدام نه فراموش می شوند و نه رها می شوند و در هر قسمت به هر کدام تا حدی پرداخته می شود و در نهایت در یک نقطه همه این داستانک ها به هم می پیونند و پایان می یابند(منزل خواهر بزرگ تر). حمید نعمت اله در کنار کارگردانی درخشان سریال و خلق شخصیت ها و فضاهایی که از دل همان روزها به دنیای امروز آمده اند، ترکیب جدید(و در نگاه اول عجیب) از بازیگران را در کنار هم قرار داده است که هیچ کدام مانع حذف دیگری نمی شوند و هر کدام در جایگاه نقشی که دارند بازی خوب و روانی دارند و حالا حالاها در ذهن مخاطبان جایگاه ویژه ای برای خود بدست آورده اند.
* تجربه ی تماشای وضیعت سفید از آن اتفاق هایی است که شاید ده سال یک بار پیش بیاید. سریالی که مرزهای خلاقیت را هم رد کرد. جنگ برای کسی مثل من که متولد سال های پایانی جنگ هستم و خاطره و تصویری از آن ندارم، بیشتر یادآور خاطراتی است که از اطرافیانم شنیده ام. خاطراتی که در وضیعت سفید آن ها را دیدم. خاطره ی بی خیال شدن خانه و زندگی، خاطره زندگی های دسته جمعی و خاطره زندگی در کلاس های مدرسه..در کنار همه این زنده شدن ها و رنگ گرفتن یک دنیا اسم و حرف و خاطره، این همه اسباب و اثاثیه معرکه ای دنیای کودکی من و تو بود که ما را قسمت به قسمت بیشتر دل بسته این فضا و این آدم ها می کرد. از رنده قرمز رنگ آشپزخانه مادربزرگ تا جعبه شکلات روی یخچال تا شیشه های رنگی و ساعت های قدیمی و عروسک ها و مجسمه های کوچک تا اتوبوس دو طبقه و بازی دبلنا و ...
شخصیت های معرکه ی وضعیت سفید و سرآمدشان امیر اتفاقی بودند که حالا حالاها تکرار نخواهند شد. امیر(با قوی باش گفتنش،همه خل خل بازی هایش ،ابتکارهایش ،عجیب و غریب بودنش ،اتاقش و ....)، شیرین، شهاب، رضا، دایی بهزاد(و آب تنی های بی نظیرش که می خواست روحش را پاک کند!!!)، دایی بهروز(که از یک جایی به بعد دیگر نه شبیه بهروز وثوقی بود و نه حامد بهداد)، منیژه، خاله احترام، خاله محترم، شهرام و شهناز و شهروز و ... و مادربزرگ(که شبیه مادربزرگ خود من است) و ....این ها یادگاری های وضعیت سفیدی هاست. اگر حمید نعمت اله را به خاطر فیلم های دوست داشتنی اش، دوست نداشتید، بدون شک برای وضعیت سفید برای همیشه به خاطرش می سپارید...که شب های پاییز نود را با وضعیت سفید ماندگار کرد.
مدیریت بحران...
شیوع (Contagion) آخرین ساخته استیون سودربرگ روایت متفاوتی است از داستانی که پیش از این هم سوژه چند فیلم بوده است. داستان شیوع یک بیماری در سراسر دنیا. فیلم داستان شیوع یک بیماری خطرناک و کشنده را از روز دوم شروع می کند و این شکل هوشمندانه ای است برای پی گیری فیلم تا جایی که در انتها بالاخره روز اول و آغاز شکل گیری چرخه انتقال بیماری نشان داده می شود. شیوع اتفاقی است که هر لحظه ممکن است به وقوع بپیونند و همه دنیا را یک باره درگیر کند. اتفاقی که به خوبی و بدون هیچ گونه خوش بینی روایت شده است. سودربرگ در شیوع هم به سراغ ستاره ها رفته و حضور این بازیگرها در نقش های کوتاه بیشتر به سرعت روایت داستان کمک می کند. مخاطب فرصتی به آشنا شدن با شخصیت ها ندارد، حضور چهره های آشنا این کمبود زمانی را جبران می کند. او دکتر مایرز، میچ، آلن و سایر شخصیت ها را به راحتی می پذیرد. سرعت گذر روزها و افزایش تعداد کشته ها و مبتلایان به قدری است که فرصتی نیست که مخاطب درگیر احساسات شود.(چه احساسات مثبت نسبت به مرگ بیمارها و چه احساس منفی نسبت به خیانت، دروغ و ...) احساساتی که ممکن است حقیقت تلخ چنین اتفاقی را کمرنگ کند...

* شیوع ارزش دیدن را دارد، هر چند در میان این همه فیلم رنگارنگ امسال به راحتی گم می شود اما دیدن ماریون کوتیار، مت دیمون، کیت وینسلت، جود لا آن هم در یک فیلم را نمی توان از دست داد.


